من ناصر انجامی هستم متولد مهر 1360.
کودکی من با گل بازی شروع شد. عاشق خلق کردن با گل بودم و با برادر هایم روزانه گل بازی می کردیم. شاید علاقه من به خلق کردن از همان کودکی شکل گرفته باشد. دوران دبستان را به پایان رساندم و در تمام سال های دوران ابتدایی نمره اول کلاس بودم. لذت موفقیت از همان کودکی زیر زبانم بود. دوران راهنمایی را در یک مدرسه شبانه روزی به دور از خانواده گذراندم. آن زمان قبول شدن در یک مدرسه شبانه روزی یک امتیاز ویژه بود و من آنجا هر ۳ سال نمره اول کلاس شدم وهمیشه علاقه خاصی به درس وکتاب داشتم و البته مسئولیت سالن غذاخوری، سالن اجتماعات و گروه تئاتر در سال آخر به عهده من بود و شاید آن سال ها ظرفیت مسئولیت پذیری من بیشترشد. همیشه حس موفقیت و موفق شدن در من بود و بازخورد ها را از مدرسه میگرفتم.
دوباره برای یک دبیرستان شبانه روزی که امکانات ودبیران خوبی داشت امتحان دادم وقبول شدم وبازهم3سال دورازخانه، دبیرستان هم شروع شد با کوله باری از مشکلات مالی و مشکلات روحی و روانی نوجوانی. دیگر درس برایم لذتی نداشت. هر سال بی رغبت تر میشدم تا اینکه دبیرستان هم تمام شد. البته درسم خیلی افت نکردوبامعدل18دیپلم گرفتم ولی دیگه خودم را مثل قبل موفق نمی دیدم. کنکور دادم و قبول نشدم. دیگه دوست نداشتم ادامه بدهم(بدلیل مشکلات مالی)و فوری دریک کارخانه درحال ساخت درجزیره قشم مشغول به کار شدم و البته هر سال برسرعلاقه ای که داشتم کنکور هم می دادم. آن زمان ظرفیت دانشگاه ها خیلی کم بود و حتی دانشگاه پیام نور هم نمی آوردم ولی به شدت علاقه به تحصیل داشتم و حق مسلم خود می دانستم که باسواد باشم و ادامه تحصیل بدهم.
خلاصه به دلیل مشکلات مالی خانواده ام،چندین سال از درس دور افتادم ولی سودای آن در سرم بود.البته ناگفته نماند که من زندگی وارونه ای را هم تجربه کردم.یعنی به دلیل عاشق شدن،مجبور شدم سریع ازدواج کنم وبعد از ازدواج رفتم خدمت سربازی و بعد از سربازی مشغول به کار شدم. البته در زندگیم همیشه لطف خدا بود و شانس های خوبی آوردم.مثلا برای سربازی، به جای نظامی شدن ورفتن به مناطق دور، سربازمعلم شدم ودر محل زندگی خودم ۲ سال معلمی کردم و کنارخانواده و نامزدم بودم. بعد از اتمام دوران سرباز معلمی، باز هم یک شغل خوب در محل زندگی خودم با مدرک دیپلم ریاضی گیر آوردم که نقطه عطف زندگی من شد و زندگی من دگرگون شد: شغل حسابداری در یک کارخانه آن هم بامدرک دیپلم. این بهترین تجربه من از درآمدزایی و تشکیل یک زندگی بود.
سال بعد از استخدام همزمان با کار، تحصیل در دانشگاه در رشته مدیریت بازرگانی را شروع کردم. ۲ سال بعد از آن نیز فوق لیسانس خودم را در همین رشته گرفتم وبه آرزویم که ادامه تحصیل وباسوادشدن بودرسیدم البته خیلی تو فکراستاددانشگاه شدن بودم که البته میسرنشد.
حالا دیگر آن عطش ادامه تحصیل خاموش شده بود. البته کار در این کارخانه من را با فروش، حسابداری، ارتباطات و لذت داشتن کسب وکار آشنا کرد و در همه این 11 سالی که در این کارخانه بودم عاشق کسب وکار بودم و چند کسب وکار رابا کمک برادرم شروع کردم مثل فروشگاه لوازم بهداشتی و سوپرمارکت. البته خیلی سریع جمع شد. خب طبیعی است چون کار بلد نبودم و تازه کار بودم.
زندگینامه افراد بزرگ،ثروتمندو کارآفرین را می خواندم.تا ساعت ها پای حرف آنها می نشستم و لذت می بردم. همیشه تصویر آینده خودم را موفق،ثروتمند ،دارا و دانشمند می دیدم. همیشه دوست داشتم هم آدم علمی باشم و هم آدم پولدار. البته که این تصویر هنوز همراه من است البته با کمی تغییرات منطقی.
بسیار آدم کنجکاوی بودم و خیلی از کسب و کارها را شاید راه اندازی نکردم ولی تا سرحد مجوز و بازدید و تحقیقات رفتم. بسیار دیدم باز شدوهمین باعث شدکه درسال94درسایت ایمانابعنوان مشاورکسب وکارثبت نام کنم وبصورت پاره وقت وانلاین مشاوره هایی بدم.دلیل اینکه آن زمان این اعتمادبه نفس راداشتم که مشاوره بدهم این بودکه هم دریک محیط صنعتی مشغول به کاربودم ومشکلات وسختی های کاررالمس میکردم وهم رشته دانشگاه مرتبطی خوانده بودم وهم اینکه درگیرراه اندازی کسب وکارهای کوچک وبزرگی بودم ودرنهایت تمام مصاحبه ها وزندگینامه افرادبزرگ وکارآفرین رامی دیدم ومی خواندم وحتی یکبارکه برای اولین بارمهمان هفتگی سایت شدم البته بصورت افلاین وافرادسوالات خودراابتدامی پرسیدندوبعدمن دریک فایل صوتی جواب همه رامی دادم مدیریت سایت ازصحبت هایم استقبال کردوگفت یک دوره آموزشی درسایت برگزارکنید.
در این کارخانه از سال ۸۷ تا ۹۸ مشغول به کار بودم.
خلاصه زندگی من در این ۱۱ سال:
عروسی کردن و خانه دار شدن
لیسانس و فوق لیسانس گرفتن
چندین کسب وکار راه انداختن
شروع به مشاوره ی کسب و کار کردن
صاحب فرزند شدن
در این ۱۱ سال مهم زندگیم، ناملایمات زیر را هم با پوست و استخوانم حس کردم:
1- شکست های زیاد
2- بدهکار شدن
3- تردید های چندین و چند ساله نسبت به هدف ، شغل و آینده که این قسمت خیلی خیلی من رااززندگی واهدافم عقب انداخت.
4- از دست دادن فرزند پسرم که تقریبا ۱ سالش بودوخیلی دردداشت ودارد.
5- ترس ها و دوگانگی ها و مشکلات روحی و روانی و افسردگی.
6- ازدست دادن فرصت های بکری که درکارخانه داشتم.
خلاصه این موارد هم گفتم که بدانید همیشه اوضاع گل و بلبل نیست. برای هر قدم و هر سال از زندگیم خیلی سرمایه روانی از دست دادم. خیلی خیلی تردیدها به من خیانت کردند. روزها و شب ها فکر می کردم که چکاری شروع کنم ویاچطورزندگی کنم و آخرش هم هیچ.
این سرگذشت من بود تا سال ۹۸ شاید بعدها در مورد سال های بعد از ۹۸ هم نوشتم که چه روزگاری از سر گذراندم. من در زندگی عاشق شغل های زیادی شدم و هنوز هم هستم مثل مخترع شدن که البته چند ایده هم داشتم و حتی یک پکیج مخترع پروری هم گرفتم ولی دیگر رهایش کردم، مهندسی که بعدها فهمیدم با روحیه من سازگار نیست ، کارخانه داری که دنبال راه اندازی کارخانه دستمال کاغذی ، تولید جوراب و لیوان کاغذی و …… هم رفتم ولی به جایی نرسیدو چندین موارد دیگر.
درتمام این سال ها کتاب وآموزش همیشه برایم لذت بخش وشیرین بودوتاجایی که قدرت مالی ام اجازه میدادبرایش هزینه میکردم.
زندگی من خیلی بالاوپایین داشت ولی باعث شدکه راهم روشن تر شود.باعث شدخودم واهدافم راکمی بهتربشناسم.هنوزهم درتکاپووتلاش هستم که بهترشوم.دراین مسیر فهمیدم که من می توانم یک معلم ومشاورباشم.درحال حاضر روی این هدف تمرکز کردم.این احوالات من بودکه برای آشنایی بیشترخدمت شماگفتم.من هنوز درابتدای راه هستم ودارم تلاش میکنم وهیچ ادعایی ندارم.خرده معلوماتی دارم که دوست دارم بابقیه به اشتراک بگذارم.بسیارممنونم که تا اینجاپای حرف من نشستی.